الفيض الكاشاني

127

شوق مهدى ( فارسى )

[ غزل 67 ] صاحب الامر مگر باز گذارى بكند * راه بنمايد و با عدل قرارى بكند در غمش هر در و لعلى كه دلم داشت بريخت * مگر از گريه شاديش نثارى بكند دوش گفتم بكند وعده وفا ، قائم حق * هاتف غيب ندا داد كه آرى بكند عصر خالى شده از عدل بود كز طرفى * مهدى از غيب برون آيد و كارى بكند ره ندارم بر او تا بدهم « 1 » شرح غمش * مگرش باد صبا گوش « 2 » و گذارى بكند وصل او يا خبر مرگ اعادى يا عدل * يك دعائى ز كسى زين دو سه كارى بكند تو در اين غمكده اى فيض بمان روزى چند * كه گذر بر سرت از گوشه كنارى بكند [ غزل 68 ] مهدى چو به عدل دست گيرد * بازار ستم شكست گيرد چون رايت حق بلند گردد * باطل همه راه پست گيرد علم و تقوى چون كمال يابد * جهل و عدوان شكست گيرد اين هست و شان شوند فانى * زان « 3 » نيست نما چو هست گيرد فيصل يابد همه مهمات * دستش چو گشاد « 4 » بست گيرد از پاى درآورد عدو را * چون تيغ على به دست گيرد مستيم همه ز جام غفلت * كو محتسبى كه مست گيرد در پاش فتاده‌ام به زارى * آيا بود آن كه دست گيرد در بحر فتاده‌ام چو ماهى * باشد كه مرا به شست گيرد از فيض امام فيض شايد * جامى ز مى الست گيرد [ غزل 69 ] گفتم كيم به طلعت تو شادمان كنند ؟ * گفت آن زمان كه وقت شود فكر آن كنند گفتم كه چيست سرّ نهان بودن شما ؟ * گفت اين حكايتى است كه با نكته‌دان كنند گفتم كه جان دهند و رضاى شما خرند * گفتا در اين معامله كمتر زيان كنند

--> ( 1 ) - نسخه ن : بكنم . ( 2 ) - نسخه ن : گوش گذارى . ( 3 ) - نسخه ك : زين . ( 4 ) - نسخه ن : گشاد و .